، تا این لحظه: 12 سال و 6 ماه و 10 روز سن داره

بهترین حس

آزمایش خون و گم شدن کیف مامان

شنبه 21 خرداد ساعت حدودا 10 بود که حاظر شدیم تا بریم آزمایشی که دکتر نوشته بود رو انجام بدیم حالم بد بود چون میدونستم حتما آزمایش خونه پشت دستای کوچولوتو میبوسیدم و  و رگای ظریفت رو نوازش میکردم ولی ته دلم میگفتم شاید هم خون نباشه رسیدیم بیمارستان که گفت ما این تست رو انجام نمیدیمببرینش آزمایشگاه جهاد دانشگاهی وقتی رسیدیم قرار شد تا من برم نوبت بردارم و تا نوبتمون بشه بابایی بره یه کاری تو خیابونای اطراف انجام بده و برگرده بر عکس اکثر آزمایشگاها که همیشه یه نیم ساعتی زمان میبرد تا نوبتمون بشه تا دفترچه رو دادم و نشستم که بهت یه کم شیر بدم نوبتمون شد  رفتیم تو اتاق نمونه آقایی که قرار بود ازت تست بگیره گفت من نمی گیرم میترسم...
25 تير 1393

هفته هایی که گذشت

وای وقتی یه مدت بنا به هر دلیلی قسمت نمیشه تا برات خاطراتت رو بنویسم عذاب وجدان میگیرم لذتش به اینه که همون روز اون خاطراات  ثبت بشه  به هر حال شرمنده وروجک مهربونم جونم بگه برات که جمعه 6 تیر بود با دوستای عزیزمون خانوادگی رفتیم اخلمد تا حالا نرفته بودم اما تعریف زیاد شنیده بودم اما اینقدر هوا گرم بود و پیاده روی داشت که داشتیم به هلاکت میرسیدیم شما هم که قربونت بشم خوابات رو آورده بودی برای اونجا  ولی با همه سختیا و شلوغیاش و هوای گرم و اون همه پیاده روی دور همی خیلی خوش گذشت 9 تیر هم شیمای عزیزم از دوستای مهربونی که حدود 8 سال پیش با هم از طریق اینترنت آشنا شده بودیم و دوستای خیلی خیلی صمیمی و خوبی برای هم شده ...
19 تير 1393

واکسن دو ماهگی

     امروز 1 تیر 93 شما شدی 2 ماهه فدات  بشه مامانت 2 ماهگیت مبارک مهربونم از دیشب همش استرس داشتم  اصلا اشتهام کور شده بود اصلا فکر نمیکردم یه زمانی به خاطر واکسن بچم بخوام این حال و هوا رو داشته باشم صبح که از ساعت 6 هی بیدار میشدم و بی قرار بودم  صبحانه که اصلا نخوردم به زور خاله لیلا که شب قبل اومده بودن خونمون یه لیوان چایی  خلاصه رفتیم بهداااااااشت اول که کنترل قد و وزن و دور سر انجام دادن وزنت بدو تولد بود3.200 بعد 46 روزگیت شده بود  4.900  الان شده بودی 5400  ماشالله خدا رو شکر خوب بوده رشدت قدت هم فدات بشم بدو تولدت بود 48 الان شده 56 و دور سرت بدو تولد بوده 33/5 الان شده بو...
1 تير 1393

55 روز در کنار تو

قبلنا وقتی از این جوجه رنگیای کوچولو رو میخریدم عاشق این بودم بزارمشون رو شونم و اونا هم سرشونو ببرن تو موهام و بخوابن وقتی سرشونو کنار گردنم تکون تکون میدادن از گرمی بدنشون کلی ذوق میکردم حالا جوجه کوچولوی خودم سرش رو میزاره رو شونم و وقتی خوابش میاد هی سرش و این طرف اون طرف میکنه و آخرش گیج میشه و به طرف گردنم سرش و میزاره رو شونم و آروم آروم چشمای نازشو میبنده و من عشــــــق میکنم وقتی گرمای نفسهاش میخوره به گردنم        من, بی قرار میشم از اینکه تو آروم میشی از طپش قلب من                 من, مغرور میشم...
26 خرداد 1393

سیسمونی 4

پسرک مهربونم ببخشید که مامان بی نظمی شدم و نتونستم برات عکسهای سیسمونیت رو قبل تولدت آپ کنم تعدادشون زیاد بود و باید دونه دونه حجمشونو کم میکردم متاسفانه نمی دونم چرا بیشتر عکسها رو حالا که نگاه میکنم تار گرفته شدن عکس لباسها و اتاقت رو با هم تو یه پست میزارم باقی تصاویر  رو توی ادامه مطلب میزارم این دوتا سر همی رو برات گزاشتم تو ساک بیمارستان که تنت کنن اما برات قدشون کوچیک بود ماشالله قدت بلند بود و این جوجه داره که اصلا اندازت نبود اونی که گوزن داره برات بهتر بود قدش و تنت کردیم اینو خاله وجیهه داد اولین هدیه شما بود اینو عمه بابا از مکه مخصوص شما آوردن ...
19 خرداد 1393

اولین کنترل

گل نازم شنبه یعنی 17 خرداد شما در سن 46 روزگی رفتی بهداشت برای کنترل وزن و ومعاینه پزشک باید 45 روزگی میرفتیم که جمعه بود خدا رو شکر وزنت شده بود 4 کیلو و 900 گرم  پزشک هم معاینه کرد و خیلی راضی بود بدنت کمی مثل کهیر خشکی زده که به دکتر نشون دادم و گفت طبیعیه قد و دور سر ت رو اندازه نگرفتن گفتن وقتی برای واکسن 2 ماهگی ببرمت اندازه گیری میشه خدایا شکرت که پسر کوچولوی نازم سالم و سلامته شبا وقتی تند تند نفس میکشی یا وقتی صداهای عجیب از خودت در میاری خیلی میترسم مامانم میگه دل  مادرا تو هر زمان از بزرگ شدن بچه هاشون همش میلرزه و نگرانن که اتفاقی براشون نیفته   خدایا جیگر گوشم رو به خودت میسپارم که فق...
18 خرداد 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به بهترین حس می باشد